ما، ناخودآگاه، همه مان شاعریم، همه مان تلاش می کنیم تا با الگوهایی که داریم با طبیعت در بیفتیم، طبیعتی که ما را موجودات منفردی نمی بیند، بلکه محل برخوردهایی می بیند که از هم جداشان نمی شود کرد، با چرخشی عظیم که نه آغاز دارد و نه پایان، با هم جاری می شوند.
کارلوس فوئنتس
امروز خودت را می بینی که پوسته سنگین اما خالی بسیار سال های تنهایی را این سو و آن سو می کشی، اما این سالها گویی کوتاهتر از آن گذشته کوتاهی هستند که دنیا را با کشف کنجکاوانه ات آغاز کردی.

آه که چه خاطراتي بود
چه روزهاي دلنشيني بود
تو در جنگل اسرار اميز
چه دقايق پر التهابي بود
در آن چشمان شرر بارت
دختري معصوم ز کوير بود
من در درونم غوغايي، طوفاني
که همه ز لطف دستانت بود
همه از خنده ات آمد و رفت
از درونم از خوابم بود
از گريه هاي آنشب سرد و لجوج
از درونم از قلبم بود
تو در خوابمتو در آفتاب
من همه دردم چشمان تو بود
آه روزهاي جواني برگرد
همه دنياي خاطراتم، تو بود
برای: س.ه

کنار محراب کلیسا دراز به دراز مثل یه مرده افتادم. بابام با حالتی سرزنش آمیز نگاهم میکنه. مسیح هم اون گوشه با موهای بلند و صورتی درخشان نشسته. ارغوان هم روی نیمکت جلویی داره گریه میکنه. احساس سرد و یخ زدهای تمام وجودم رو گرفته. انگار هیچ وزنی روی زمین ندارم. نگهبان های کلیسا اومدند روی سرم. بابام اشاره ای به اون ها میکنه . دستای منو میگیرند و میبرند سمت در. هی میگم من این کار رو نکردم ولی گویا کسی صدامو نمیشنوه. صدا میکنم «مسیح کمک» ولی اصلا نگاهم نمیکنه. صورتش رو بر میگردونه . با پام سعی میکنم که گلدون کنار منبر رو تکون بدم شاید کسی منو ببینه.
- بندازینش بیرون
- بابا، باور کن کار من نیست. تهمت می زنه الکی میگه. باور کن.
- من بابات نیستم. از خونه خدا بندازینش بیرون.
دارم از کنار مسیح رد میشم. سعی میکنم دستاش رو بگیرم. ولی نمیشه. از در کلیسا منو بردن بیرون. این استخر کجا بود دیگه. تا بحال ندیده بودمش. هر کاری میکنم که دست و پا بزنم ولی انگار نه انگار ؛ جسد شدم و نمیتونم دست و پامو تکون بدم. بدنم قفل شده. دست و پام رو گرفتن. اون یکی که بلند قد تره گفت « وقتی گفتم سه، با هم ولش میکنیم». منو بلند کردن. میخوان منو بندازن توی استخر.
- خواهش میکنم. تو رو خدا. اینکارو نکنین هوا سرد. نه....... نه ..........
چشمام رو باز کردم دیدم که از روی تخت افتادم. ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت 6 صبحه. هنوز هوا کاملا روشن نشده. دستی به سرم میکشم. خیالم راحت شده که همش یک خواب بوده. ارغوان چسبیده به دیوار. کل لحاف هم کشیده روی خودش. انگار نمیخواد که تن لختشو کسی ببینه. همونجا میشینم به صلیب روی دیوار خیره میشم. امروز بابا اینا راه میافتن سمت تهران و تا غروب وقت دارم که تمام کثافت کاریهامو جمع و جور کنم. رفتم دوباره روی تخت و بزور خودم رو چپوندم زیر لحاف. ارغوان چشماش رو باز میکنه و نگام میکنه. دستاش رو حلقه میکنه دورم و دوباره چشماش رو میبنده. موهای بلندش رو دست میکشم. بعد از جدال دیشب خسته تر از همیشه میبینمش و این اولین باریه که اونو توی خواب میبینم. سیگارم رو از میز کنار تخت بر میدارم و دنبال فندک میگردم. دستم بهش نمیرسه، میترسم از خواب بیدار بشه. سعی خودم رو میکنم که برش دارم و کلی بدنِ گرفته و کوفته شدمو کش میدم آخرموفق میشم. هیچی نبوده که نتونم به دستش نیارم. پنجره رو یکم باز میکنم. سوز هوای سرد دیماه یکدفعه میپیچه تو صورتم و یکم موهای پریشان ارغوان رو تکون میده. احساس میکنم که مرد شدم. یه احساس بیهوده. سیگارم رو آتش میزنم و آروم دودهای مرخرفشو میفرستم داخل ریههای عاجزم. ولی هیچی مثل سیگار اولی که کشیدم بهم مزه نداده. سعی میکنم که ذهنم رو از خوابی که دیدم منحرف کنم ولی انگار امکان پذیر نیست. کم کم سیگار داره تموم میشه و حسی گس و کرخت رو درونم صدا میزنه. تنم دوباره سبک شده و دلم میخواد پرواز کنم. به عکس کارلوس فوئنتس که روی دیوار لبخند زده نگاه میکنم. سرم رو بر میگردونم به سمت ارغوان که چه معصومانه خوابیده، روی موهاش رو میبوسم و چشمام رو میبندم.
چشمام رو باز میکنم میبینم که ارغوان بیشتر منو در آغوش گرفته و داره با دستش شکمم رو نوازش میکنه.
- صبح بخیر آقاهه.
- سلام. صبح بخیر. خوب خوابیدی؟
- آره. از تخت خواب خودم راحتتر بود.
لبخندی از سر ناچاری میزنم، در حالی که از سرتاسر اتاقم از این گوشه اتاق گرفته تا اون گوشه چشمای مسیح رو میبینم که داره سرزنش بار نگام میکنه.. کامپیوترم روشن شد. فهمیدم ساعت 10 شده. بعد از چند دقیقه آهنگ Hey You از Pink Floyd پخش میشه. هر دومون کز کردیم زیر لحاف و داریم آخرین ذرات خواب رو از بدنمون جدا میکنیم. دیگه آهنگ به انتهاش رسیده و الان باید ساعت 10 و هفت دقیقه باشه. ارغوان رو از خودم جدا میکنم و لب تخت میشینم. از لای پنجره باد سردی میزنه و موهای تنم سیخ میشه. از روی تخت بلند میشم و در حالیکه تنم درمانده از بیداری دیشب تق تق صدا میده، حولهام را میگیرم و میرم سمت حمام. پشتم در اثر نگاه بی پروای ارغوان سوزی گرفته. چه امیدوارانه نگام میکنه. زیر دوش میرم . بخار تمام حموم را پوشونده و احساس آرامشی بیش از حد در درونم حس میکنم. لحظه ای بعد ارغوان در حموم رو باز کرد و سریع داخل شد. تمام بدنش در بین بخارهای داغ حمام گم شده است. نزدیکتر میآید و صورتش خیس میشه و در این هنگام بوسهای از تمام وجودش لبای گرمم رو میدزده و تنم در تماس با بدن نرمش احساس آرامش بیش از نیازش میکند.
هنوز ارغوان از حموم بیرون نیومده. آهنگ High Hope از Pink Floyd رو میزارم و میرم سمت آشپزخونه. همونجا که ظرفها از دیشب مونده. بوی موندگی رو در تموم اعماق تنم زنده میکنه. کتری رو از زور بیتکلیفی بر میدارم و آب میکنم و سعی میکنم یکم جمع و جور کنم. گیلاس ها رو بر میداره و میبرم میزارم توی سینک ظرفشویی. از یخچال پنیر و کره و مربا و شیر در میآرم و میزارم روی میز. خودم که اصلا صبحانه نمیخورم ولی امروز بخاطر ارغوان باید بخورم. راستش احساس گرسنگی هم میکنم. ارغوان الان از حمام در اومد و با لحن مستانهای گفت: «سلام عزیزم. صبح بخیر».
منم جوابش رو دادم و میز رو چیندم. با همون حوله اومد و نشست. نگام کرد ولی من سعی کردم خودم رو به چای ریختن سرگرم کنم. ولی مگه چای ریختن چقدر طول میکشه؟ نگاش کردم و لبخند زدم.
- دیشب بهترین شبی بود که تابحال داشتم.
- منم همینطور عزیزم.
واقعا هم همین بود. ولی نمیدونم چرا از وقتی اون خواب رو دیدم من دیگه خودم نیستم. حس میکنم که جلوی خدا لخت مادرزاد ایستادم. وقتی به عکس مسیح که روبروی میز رو دیوار نگاه میکنم دست خودم نیست، خجالت میکشم. خوابی که دیدم، طعم شیرین یک نبرد عاشقانه رو به من زهر کرد.
- چرا گرفتهای؟
- نه گرفته نیستم. فقط غمم گرفته که چرا مامان اینا امروز میان. کاش دو، سه روز دیگه میاومدن.
- اشکال نداره. مامانت اینا که همیشه میرن مسافرت.
- آره... حالا ولش کن. صبحانتو بخور.
درد من یکجای دیگه بود. انگار تمام دردهای دنیا اومده بود خورده بود توی سرم. انگار که چکم برگشت خورده بود و اومده بودن دم در که من رو بگیرن. صبحانه رو خوردم و میز رو ارغوان جمع کرد. ظرفهای چرب و ماسیده رو شستم. کاری که باید میکردم. از آشپزخانه که اومدم بیرون دیدم ارغوان شال و کلاه کرده که بره. نگاش کردم و بهم خندید. رفتم لباسامو پوشیدم که برسونمش. الکی تعارف میکرد که آژانس بگیر خودم میرم. ولی اینم از او تعداد دفعاتیه که کاری که میخوام انجام بدم کسی قادر نیست جلوم رو بگیره.
ماشین رو که از در آوردم بیرون دیدم همسایمون دم در ایستاده. نگاهی به ارغوان انداخت و بهم لبخند زد و منم اصلا محلش ندادم و نشستم پشت رل. خیابونها خلوت بود. جمعهای بود باب میل سرد و گرفته و کسی توی خیابونها نبود. آهنگی آروم و متناسب احوال. دیگه لازم نبود هی کلاج بگیری و حواست به ماشین جلویی باشه. اینجا بود که میشد یک سیگاری با خیال راحت کشید. احتمالا همه تازه از خواب بیدار شده بودند. خیلی زود رسیدیم و از ارغوان خداحافظی کردم.
حالا اون رفته بود و من بودم و خونه خالی و نگاه مسیح و بوی عرق یک زن از تخت خوابم. من بودم با ته مونههای سیگار روی میز کنار تختم. من بودم و قطرههای شراب قرمز روی دستمالی که کنار تخت افتاده بود. من بودم با یادگار دیشب. من بودم و آینه اتاقم که توش عکس یک مرد غریبه افتاده بود. من تنها بودم. بدون هیچ پناهگاهی. رفتم سمت شومینه و روی صندلی راحتی بابام نشستم تا کمی راحت بشم و آرامش بگیرم. تا تنها بشینم و چشمام با دیدن قطرههای بارونی که در حال برخورد با شیشه بود جانی بگیره.
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم ساعت از چهار گذشته و از آسمون سیل میباره. هوا خیلی تاریک شده بود. بلند شدم و شروع کردم به جمع کردن ته سیگارها. فکر کنم الان مامان اینا از فرانسه راه افتادن. باید حاضر میشدم و میرفتم دنبالشون ولی حالا زود بود. رفتم توی اتاقم. بوی عطر یک دختر رو میداد. شایدم یک زن. رفتم روی تختم دراز کشیدم. دلم میخواست که بخوابم ولی امکان پذیر نبود. درونم چیزی در حال حرکت بود و قلب یخ زدمو جابهجا میکرد. شاید باید توبه میکردم. از تمام کارهام. ولی آخرش چی؟ بازم همین بودم. باید خودم رو رها میکردم از تموم چیزهایی که به من چسبیده بودند. ولی باز هم همین میشدم. رفتم و صورتم رو آب زدم. باز هم به مردی که داخل آینه به من زل زده بود خیره شدم. مردی که غریبه بود. هیچی از اون نمیشناختم و دلم هم نمیخواست بدونم، که کی هست و چکارست. از دیدنش چندشم شد. صدای تلفن مثل صدای یک جغد به پردهی گوشم خورد و رشتههای ذهنم رو پاره کرد و نگاه من رو از این مرد غریبه دزدید.
- بله؟
- سیاوش عزیزم.
- سلام مامان. خوبی؟ کجایین؟
- مرسی تو خوبی؟ ما هنوز پاریسیم. زنگ زدم بگم پروازمون رو 2 روز انداختیم عقب تر.
- آها.
- همه چیز مرتبه؟
- آره مامان. بابا حالش خوبه؟
- آره عزیزم...
افتادم روی مبل. اصلا حال نداشتم دیگه سر پا وایستم. 2 روز دیگه باید با این مرد غریبه تنها زندگی میکردم. فکر اینکه باید این مرد رو تحمل کنم برایم خیلی سخت بود. بلند شدم و رفتم توی اتاقم. دیدم روی کتابمقدسم خاکستر سیگار نشسته. پاکش کردم و بازش کردم. مزمور 23 اومد. همونی که هزاران بار شنیدمش و خوندمش ولی هنوز حفظش نکردم. باید از این 2 راه یکی رو انتخاب میکردم. با خودم گفتم: «شاید فردا».
کتاب رو بستم و رفتم سمت موبایلم.
« الو سلام ارغوان خوبی؟ .... میتونی امشب بیای پیشم؟ مامان اینا 2 روز دیگه میان..... خیلی خوب میام دنبالت».
***
ساعت 12 شبه و کنار ارغوان روی تخت دراز کشیدم و دارم یک سیگار دود میکنم. نگاهم کرد و لبهای تشنه اش لبهای سیگار دیدهام رو درربود. با خودم میگم: «شاید فردا همهچیز درست بشه » و خودم را در آغوشش رها میکنم.

داستان سياهي را براي شما مي نويسم. اين اجازه را از ناشر گرفتهام تا به خوانندگان بگويم بهتر است آن را نخوانند. حتي خودش قرار گذاشت ـ البته نگفت حتماً ـ كه روي جلد بنويسيد: «خواندن اين كتاب براي افراد زير هجده سال, ممنوع است و هر كس ناراحتي قلبي يا بيماري عصبي دارد, آن را نخواند.» نمي دانم وقتي شما اين كتاب را مي خوانديد, روي جلد به چنين نوشته هشدار دهندهاي بر مي خوريد يا نه. حتي شك دارم كه اجازه داده باشد داستان با اين چند سطر شروع شود. به هر حال و كلهام مثل خيليها بوي قرمه سبزي مي داد. ناشرم اين يكي را اجازه نداده است كه بگويم, به درد شما هم
نمي خورد كه بفهميد من جزو چه گروه و دسته و مرامي بودم. اينها فروع قضيه است. زماني حتي فكر مي كردم كه اگر جزو يك گروه و دسته ديگر هم بودم و يا به مرامي ديگر اعتقاد داشتم, باز هم وضع از همين قرار بود. بحث, كلي است. مهم اين است كه من كلهام بوي قرمه سبزي مي داد و به اين بو تعصب داشتم. حالا شما مي توانيد بگوييد «اعتقاد» براي من ديگر, واژهها حساسيتشان را از دست دادهاند, حتي برايم چيز مقدسي نمانده است تا برايتان قسم بخورم كه به معناي هيچ واژهاي معتقد نيستم. شايد بپرسيد: «پس براي چه همين حرفها را هم ميزني؟» خيلي روشن است براي اينكه از من خواستهاند. و من انجام مي دهم, و به همان دليل كه همه آن كارهاي ديگر را انجام دادهام. اول اين طور فكر نمىكردم. حتي آن موقع كه دستگير شده بودم به همه چيز فكر مي كردم جز اين يكي.
همه چيز به خوبي و خوشي گذشت. مرا توي خيابان دستگير كردند. كمي از همان شكنجههاي معمول, مثل بستن به تخت و شلاق زدن به كف پا و تخته كمر و باسن, يا شوك برقي و دستبند قپاني و آويزان كردن و سوزاندن با سيگار «وينستون» كه حرارتش بالا است. من هم طبق معمول همه را تحمل كردم و قرارهايم را كه سوزاندم, همه چيز را لو دادم. باز هم طبق معمول, باز جويم به نتيجه نرسيد, چون هميشه همه اطلاعات سوخته بود. خودش هم مي گفت همان موقعي كه مرا مي زده, اعتقاد نداشته كه من ظرف آن چند ساعت حرفي بزنم و تنها يك كار اداري را انجام مي داده است. من حرف نزدم, وقتي هم حرف زدم فقط براي اين بود كه ديگر دليلي نداشت كه كتك بخورم . در حالي كه هنوز هم مي توانستم ساعتها و شايد روزها كتك را تحمل كنم و چيزي را لو ندهم. اما حالا كه دليلي نداشت و سازمان پيشرفته ما حساب همه چيز را كرده بود و من مي توانستم دومين قرارم را كه سوزاندم به راحتي حرف بزنم بدون آنكه كسي دستگير شود, چه اجباري داشتم كه شلاق بخورم! نشستم و قهرمانانه همه چيز را گفتم و به ريش بازجويم هم خنديدم. حتي براي اينكه دلش را بسوزانم گفتم: «خيلي دلم مي خواست تو را هم مي كشتم.» و بازجويم خيلي خونسرد پرسيده بود: «مگه منو مي شناختي؟» گفته بودم: «آره از راديوي انقلابيون اسمتو شنيده بودم و با كارات آشنا بودم. همين!» و او چقدر از اين شهرت خوشش آمده بود و درست مثل يك آدم موفق كه از اعتماد به نفسش شنگول است, براي خودش سيگار روشن كرده بود و بعد مثل يك گارسون «خوش برخورد» يكي از همان ورقههاي شبه امتحاني آرم دار را آورده بود كه, «اظهارات خود را با چه گواهي
مي كني؟» و من نوشته بودم: «با امضا» و او گفته بود انگشت هم بزن.
بقيه كار معلوم بود, حتي احتياج نبود اتهامات دادستان را بشنوم و آن ماده «دخول در دسته اشرار مسلح» را كه حداقلش اعدام بود در پروندهام ببينم. اين را حتي قبل از دستگيري هم مي دانستم كه حكم تير من درآمده است. براي همين وقتي زنم«سوسن» و «مونا» دختر و مادرم«نرگس» به ملاقاتم آمدند با آنها براي هميشه خداحافظي كردم و بهشان گفتم كه منتظر من نباشند, اين ممكن است ديدار آخر باشد.
علىالظاهر هم بود, چون بعد از دادگاه اول, مرا به سلول انفرادي بردند دوباره پس از راي دادگاه دوم به سلول انفرادي آوردند. و من همه آن يك ماه ظاهر سازي فرجامخواهي را به سايه نحيف خودم روي ديوار نگاه كردم و حساب روز و ساعتش را نگه داشتم,تا شبي رسيد كه فردا صبحش بايد تير باران مي شدم. آن قدر قبل از دستگيريم راجع به زندان و مراحل شكنجه و اتفاقاتي كه ممكن بود بيفتد خوانده و شنيده بودم كه همه چيز از قبل برايم مثل روز روشن بود. پس طبيعي بود كه فردا صبح, درست يك ماه پس از دادگاه دوم, مراسم اعدام من اجرا شود. از اين رو سعي كردم خوم را براي اين حكم آماده كنم. لابد مي گوييد چرا اين قدر
بي احساس از شب مرگم حرف مي زنم و مثلاً نمي گويم آنشب چه حالي داشتم و چه مي كردم. اين خيلي طبيعي است. من الان در شرايطي هستم كه بدون احساساتي شدن به آن لحظهها مي انديشم و براي علىالسويه است كه در آن شب ترسيده باشم يا شوق رفتن داشته باشم. در واقع هر دو بود. وقتي بداني رفتنت حتمي است و همه چيز در اينجا تمام شده است, دلت مي خواهد زودتر اين اتفاق بيفتد. مرگ محتوم راحتتر و پذيرفتنيتر از مرگ مشكوكي است كه معلوم نيست كي از راه مي رسد. هر چه هست در اين لحظات آخر, انتظاري كشنده يقه آدم را مي گيرد, از اينكه همه چيز به اين سادگي تمام مي شود و امكان بازگشتنش نيست و از اينكه آدم نمي داند به كجا خواهد رفت, و اين يكي بدتر است.
آن شب تقريباً ساعت هشت بود كه صداي در بند بلند شد و صداي گامهاي نگهبان تا پشت سلولم آمد و تمليك در سلول كشيده شد و نور بر من ريخت و من هيكل ضد نور نگهبان را چون يك هيولا روي خودم ديدم. نمي دانم چرا اين قدر در خودم احساس كوچكي مي كردم. انگار قدم نصف شده بود و حتي وقتي بي اختيار به صداي او بلند شدم و ايستادم, باز هم همين احساس را داشتم درست نصف قد او را داشتم و او از پهنا و درازا چند برابر من بود. به هر جهت, نگهبان چشمبند را به چشمم زد و دستم را گرفت و در سلول را بست و با پوتينهايش دمپايي پلاستيكي خشكي را به سمت پايم سُر داد و من پوشيدم و راه افتادم. از پلهها كه بالا رفتم, فهميدم به اتاق بازجويم در طبقه دوم فلكه مي رويم. احساسم با بارهاي قبل كه براي بازجويي از اين پلهها ايستاده و نشسته رفته بودم فرق مي كرد. وارد اتاق بازجويم كه شدم نگهبان چشمبند را برداشت و رفت, و مثل هميشه چند ثانيه طول كشيد تا چشمهايم بازجو و اتاقش را به وضوح ببيند. هيچ از آن نورهاي موضعي توي فيلمها خبري نبود. دو مهتابي, اتاق را روشن
مي كردم و زير آن نور, رنگ بازجوي, پريده مي نمود, براي يك لحظه احساس كردم او هم از مرگ من ترسيده است. تعارف كرد كه بنشينم و حتي سيگاري برايم روشن كرد و پرسيد, «چيزي ميل داري؟» منگتر از آن بودم كه جوابش را بدهم. اگر امكانش بود, حالا از خودش مي پرسيدم كه در آن لحظه چه جوابي به او دادهام. ولي احساس مي كنم كه زياد در بند آن نبودم كه قُدگري كنم وبگويم نه. در آن لحظات آخر با خودم صميميتر از آن شده بودم كه با رد تعارف او مقاومت منفي خو را به رخش بكشم و باز هم انقلابي بنمايم. همين كه به راحتي آماده مرگ بودم و پلهاي پشت سرم را خوب خراب كرده بودم كه حتي اگر بخواهم, نتوانم برگردم, براي من كافي بود. نمي ترسيدم و اميدي به زندگي نداشتم و پروندهام سنگينتر از آن بود كه احتمال عفوي وجود داشته باشد و من اصلاً راحتتر از اين بودم كه «ابد» را مثلاً از اعدام بهتر بدانم. اما اگر هم در مقابل تعارف او چيزي نخواسته بودم,براي اين بود كه لابد چيزي نمىخواستم . من نمي توانم حس آدمي را كه از مرگ خودش با خبر است براي شما بگويم. اين حس, قابل انتقال نيست. حتي شنيدهام خيلي از محكومين عادي, اين را باور نمي كنند كه رفتنياند و براي همين, آرام و رام تا پاي چوبه دار مىروند. اما من باور كرده بودم. شايد اين گفته در مورد آنها هم دروغ باشد.
چند لحظه نگذشته بود كه دوباره بازجويم به حرف آمد: «هيچ دلم
نمي خواست بهت يه خبر بد بدم.» كلماتش به نظرم مسخره مىآمد. پيش خودم فكر كردم آن قدر احمق است كه نمي داند من خبر اعدامم را از دادگاه گرفتهام و حتي مي توانم ساعت و دقيقهاش را هم حدس بزنم. اما او مثل اينكه حس مرا خوانده باشد تجربه اين قيافهاش را داشتم خيلي اين نقش را بازي مي كرد كه همه چيز را مي داند و حتي افكار مرا مي تواند بخواند. گفت: «نه, نه, اعدامتو نمىگم, اونو مي دوني يك خبر بدتره. براي همين دلم نمي خواست تو اين لحظه كه داري براي مرگ آماده مي شي اين خبر و بهت داده باشم. بيا خودت ببين. همه چيز رو روزنامه نوشته.» و روزنامهاي را جلوي من انداخت هنوز منگ بودم براي همين عكسالعملي نشان ندادم و روزنامه افتاد زمين. خودش آن را برداشت تانشانم بدهد. لاي ورقهايش را باز كرد, اما چيزي نيافت. دوباره نگاه كرد و باز هم اداي آن را درآورد كه چيزي را كه مي خواهد, نمي يابد. روزنامه را روي ميز من گذاشت و بيرون دويد. احساس كردم به خاطر آن آرماني كه تا اينجا كشيده شدهام. بايد هوشيارتر از آن باشم كه گول بازي آخر او را بخورم. هر چند به حكم سازمان پيشرفتهاي كه داشتم, اگر هم گول مي خوردم و تصميم مي گرفتم به آن ضربهاي بزنم نمي توانستم و همين به من يك اعتماد به نفس تشكيلاتي مي داد ولي يك حس دروني, كنجكاوي مرا تحريك كرده بود و مي خواستم ببينم چه خبري ممكن است از خودشان ساخته باشند, يا چه خبر واقعاً درستي است كه از خبر اعدام يك نفر هم مهمتر است.
بازجويم با يك روزنامه مچاله شده چرب و چيلي به اتاق برگشت و گفت: «بيا,ايناهاش, با ظرف غذا برده بودنش بيرون. اين نگهبانا خرند.» عكس يك ماشين تصادف كرده را نشان مي داد, مدتي به او, انگشت اشارهاش و عكسي كه نشانم مي داد خيره شدم و چيزي در نيافتم, بعد روزنامه را روي دسته صندلي من گذاشت و رفت پشت ميزش نشست و گفت: «به هر جهت متأسفم, سرنوشت اين طور مىخواسته كه تو و خانوادهات يه جا از اين دنيا برين.» در آن لحظه, همان حسي را داشتم كه موقع وصل كردن باتون برقي, بارها به من دست داده بود, كرخ شده بودم, تنم سوزن سوزن مي شد و از چشمهايم ابر برمىخاست براي چند لحظه از اينكه كجا هستم درآمدم .
دقيق يادم نيست كه چطور روزنامه را نگاه كردم و توانستم بر آن همه ستاره كه در چشمهايم منبسط مي شدند فائق آيم . درست بود. سوسن و مونا و مادرم, و يك مرد غريبه كه راننده بود, در اثر تصادف با يك ميني بوس كشته شده بودند. نگهبان مرا به سلولم برگرداند و بازجويم اجازه داد كه آن كاغذ چرب روزنامه را با خودم به سلول ببرم. توي سلول, آن خبر را هزار بار خواندم و باور نكردم, لابد وقتي از ملاقات من برگشتهاند دچار حادثه شدهاند, لابد راننده خواب بوده... و اصلاً چه فرقي مي كرد؟ مهم اين بود كه آنها غير مترقبه و زودتر از من مرده بودند. به هزار شكل مختلف, تصادف آنها را براي خودم تصوير كردم. حتي يادم هست كه بلند بلند گريه كردم و سرم را به سلول كوبيدم.
نزديكيهاي صبح, بازجويم آمد توي سلول من و صندلي نگهبان را گذاشت و از فلاكس دستي همراهش برايم چايي ريخت و گفت كه اين اتفاق براي همه
مي افتد و بهتر است براي اعدام خودم آماده باشم. حتي چايي خودش را نخورد و اصرار كرد كه من بخورم. خيلي حرفها زد كه من به هيچ كدام گوش نكردم, چرا كه در ذهنم تصاوير غريبي عبور مي كرد و خيال مرا با خود مي بُرد: تصادف خانوادهام, مأمورين تيرباران, بچههايي كه آن بيرون فردا اعلاميه شهادت مرا پخش
مي كردند...بعد دوباره صداي در بند آمد و بازجو از من خداحافظي كرد و من مثل آدمهاي مرده احساس كردم كه كينهام را از دست دادهام. سايه مرگ, مرا در يك خلسهاي برده بود كه اصلاً به ياد نمي آوردم كه او دشمن من است و مرا براي اعدام مي فرستد و ابداً بهايي نمي دادم به نگهبانهايي كه مرا مي بردند و آن قدر آرام دست مرا گرفته بودند كه گويي مريضي عزيز را با احتياط براي ملاقات يا مداوا مي بردند. حالا نمي دانم چرا يكباره فكر كردم وقتي تيربارانم كنند يكضرب پيش خانوادهام مي روم و نميدانم چرا احساس مي كردم آنها را با همان سرو كله شكسته مي بينم و چرا خودم را آن طور باسينه سوراخ تصور مي كردم, بيچاره مونا, بيچاره سوسن خدا كند زود مرده باشند حتي نمي توانستم تصميم بگيرم كه اي كاش آنها زنده بودند و غصه مرا مي خوردند و در آن زندگي پر مشغله بيرون روزگار به سر مي كردند, يا اينكه خوب شد مردند. هر چه بود حس عزيز مردهاي را داشتم كه براي اعدام او را مي برند و بين مادر مردگي و خود مردگي, بند بازي مي كند؛ از حالا مردهاي بودم عزادار خويش كه غصه مزار بي عزايش را مي خورد.
«پادگان چي زر» را جور ديگري تصور مي كردم چرا مرگ ديگران برايم آن قدر رمانتيك مي نمود, اما حالا اين فضا آن قدر عادي و معمولي بود كه انگار آدمي كه قرار بود تويش بميرد, هيچ ارزش سياسي عاطفي نداشت و انگار تنها براي حمّام, به يك محله غريب و آشنا آمده بوديم. از آمبولانس كه پياده شدم چند نگهبان دورهام كردند. يكيشان كه از همه گندهتر بود بقيه را عقب زد و دست مرا كشيد و گفت:«برين عقب چيه, باز مرده خوري راه انداختين؟ برين عقب خودم تقسيم
مي كنم.» نگهبانها ايستادند و او مرا چند قدم اين طرفتر كشيد و شروع كرد به بازرسي بدنم و همان طور كه دست به پاهايم مي كشيد, پرسيد: «تيغ همراهت نداري ؟» گفتم تيغ؟! براي چي؟» گفت: «يه وقت از ترس, خودكشي نكني. سابقه داشته.» دلم مي خواست با لگد بزنم توي صورتش, ولي فقط تف كردم كه كمي آن طرفتر افتاد. دوباره پرسيد: «ساعتت كو؟....از ما زرنگتراش هپلي هپو كردند؟» يكي از نگهبانها جلو آمد و گفت: «كيسه لباساش, تو ماشينه, در آرم؟» همان گندهه گفت: «نه بعداً. دهنتو وا كن ببينم.» و خودش با مشت زد توي لپ من و لبهايم را از هم كشيد و گفت: «اح كن, اح كن!» و من يكبار احساس كردم توي دندانسازي هستم و زنده دندانهايم را مي كشند وانگشتش را با حرص, گاز گرفتم و توي صورتش تف كردم. آن وقت نگهبانها افتادند به جانم و با لگد و مشت زدند توي صورتم و دهانم راباز كردند و يكي از نگهبانها گفت: «نداره, همه دندوناش سالمه» و همان گندهه تف كرد توي دهانم و بعد همه نگهبانها يكي يكي تف كردند توي دهنم و يكيشان دهانم را باز نگه داشته بود و مي خواست ادرار كند كه حوصلهاش نيامد و ولم كرد و دوتاشان مرابردند و بستند به درخت پهن و سوراخ سوراخي كه پوستش از خون خشكيده بود و خاكش رنگ زمين تعويض روغنيها را داشت و دل آدم را به هم ميزد. چشمهايم را بستند و همين طور با خودشان حرف زدند و من همه جايم شروع كرد به لرزيدن و گز گز كردن و هي زانويم تا خورد و يكيشان حكم دادگاه را خواند و احساس كسي را داشتم كه هزار ساعت توي برف غلتيده باشد و همان كه حكم را مي خواند«به زانو» گفت و «آماده » گفت و «شليك» گفت و شليك كردند و من بدون هيچ دردي, سرم آويزان شد. اما هنوز صداي آنها را مي شنيدم. چند لحظه بعد صداي يك ماشين از دور آمد كه ايستاد و بعد يكي تير خلاص را توي سرم شليك كرد و باز هم من دردي حس نكردم فقط همه سرم ابتدا منقبض شد و بعد انقباض ناخودآگاه همه عضلههايم را از دست دادم و راحت شدم و احساس كردم ادرارم پاهايم را داغ كرد. نگهبانها زدند به خنده و همان گندهه آمد چشمبند مرا باز كرد و موهايم را گرفت توي دستش و گفت «يه دور ديگه دهنتو وا كن ببينم به من كلك نزده باشي.» و من احساس كردم طوريم نيست, ولي هنوز توي دست او اسيرم و حالا دلم مي خواست بدوم و نمي توانستم. يكي از نگهبانها آمد و پرسيد: «بازش كنيم؟» گندهه گفت :«آره بايد بَرِش گردونيم.» و من رنجي غريب به دلم افتاد. از اينكه مرده بودم و هنوز در دست آنها بودم. آنها كه بازم كردند, هنوز روي پاهاي خودم بودم. سينهام خوني نبود, اما پاي درخت خون تازه ريخته بود. بازجويم آمد جلوي من و دستش را دراز كرد و گفت: «من از ساواك مردهها خدمت مي رسم, خوشبختم» و نگهبانها خنديدند و دست مرا گرفتند و گذاشتند توي دست بازجو و بعد هُلَم دادند و سوار ماشينم كردند.
هيچ توضيحي نمي توانم راجع به حسّ آن لحظه برايتان بدهم. حوادث زيادي بر من گذشته است كه سايه يك ابهام را روي گذشته هاي من كشيده است. همه چيز را الآن آبي رنگ به يادم مي آورم و حتي كمي بنفش, كه گاهي به سرخي مي زدند و انگار همه چيز را, حتي خودم را, از پشت يك طلق كثيف نگاه مي كنم. يا از پشت عينك يك مرده كه از سردخانه به هواي داغ آمده باشد, همه تصاوير در نظرم چركمرد مي آمد و اصلاً نمي فهميدم كجايم. تا اينكه توي ماشين بازجو, يك سيگار برايم روشن كرد و گفت: «حكم دادگاه در مورد تو اجرا شد و از الآن تو رسماً مردهاي و خبرش را هم روزنامهها چاپ مي كنن, ديگه به قهرمانان ملي پيوستهاي.» بعد حتي براي خودش سيگار روشن كرد و به رانندهاش گفت ضبط را روشن كند. صداي موسيقي كه سراسر جيغ بود و آژير آمبولانسي كه در يك تونل مي رود, ماشين را پر كرد و من با حيرت بيرون را نگاه مي كردم. در سراسر راه,از پشت شيشه ماشين,درختان بي برگ مي گذشتند. تا به فلكه برسيم, هيچ حرفي رد و بدل نشد و موسيقي, حيرت مرا بيشتر مي كرد و نمي دانستم مردهام يا زندهام و يا خواب مراسم اعدام خودم را مي بينم و حتي وقتي مرا دوباره به سلول برگرداندند، نمي توانستم تشخيص بدهم كه واقعاً اين اتفاق افتاده است يا اينكه در خواب, همه چيز را ديدهام و گويي حالا هم از خواب پريدهام. آن وقت يك لحظه در خواب, همه چيز را ديدهام و گويي حالا هم از خواب پريدهام . آن وقت يك لحظه ديدم كه از درد حفرههاي سينهام دارم به خود مي پيچم و پاهايم را جمع كردهام توي شكمم و زوزه مي كشم دوباره در سلولم باز شد و دو نگهبان مسخ شده كه صورتهايشان بهتِ بهت بود و سايه دماغشان يكي يك مثلث روي لبشان انداخته بود, مرا با خودشان بردند وحتي تا وسط پله ها چشمهايم را نبستند و سر پيچ, تازه يكي از آنها به صرافت افتاد كه بايد چشمم را ببندد و من و دو نفر را ديدم كه از بازجويي شبانه برمي گرداندند و پانسمان تازه پاهايشان خوني بود. توي اتاق بازجويم كه رسيدم, چشمم را باز نكردند و همين طور در بستند و رفتند.نمي دانم چقدر گذشت, شايد بيشتر از نيم ساعت نشده بود, اما براي من آن قدر طولاني بود كه احساس كردم سه بار تمام زندگيم را مرور كردهام بعد دماغم خاريد و من بي اختيار با انگشت, كمي پارچه چشمبندم را عقب زدم و چيزي را كه نبايد ببينم ديدم: دخترم مونا, همسرم سوسن و مادرم نرگس با چشمهاي بسته روي صندلي جلوي من نشسته بودند و مثل من كاري نمي كردند چشمبندم را برداشتم و جيغ كشيدم و به طرف آنها رفتم و آنها هم جيغ كشيدند. همسرم چشمبندش را برداشت دخترم از صندلي افتاد و مادرم با چشمهاي بسته از حال رفت. صد بار از سوسن پرسيدم «شما زندهايد؟ من زندهام؟» و او بدون اينكه از بازجو و آن دو نفري كه توي اتاق در كنارش بودند و ـ من تا به حال آنها را نديده بودم ـ خجالت بكشد, مرا بغل كرد و گريه كرد تا عاقبت از حال رفتم.
چه مدت بي حال بودم؟ نمي دانم اين قدر يادم هست كه تن و لباسم خيس آب بود و كسي توي صورتم مي زد و يك پنكه قرمز رنگ روبروي من مي چرخيد كه به هوش آمدم و غير از بازجويم و آن دونفر كه همراهش بودند كسي در اتاق نبود. يكي از آن دونفر كه پيرتر بود و لباس سفيد آستين كوتاه و شلوار مشكي پوشيده بود از لاي پوشه مشماي زير بغلش يك ورقه جلو من گذاشت و به آن يكي كه جوانتر بود و پيراهن مشكي پوشيده بود و شلوار سفيد به پا داشت, گفت به من خودكار بدهد و بازجويم سرم را دولا كرد كرد تا ورقه را بخوانم و بعد شمرده شمرده گفت: «خوش خط, خوانا و يك خط در ميان بنويس جلو سؤالهاي چهار جوابي,فقط يك علامت بزن. اول به اون سؤال جواب بده: شما مردهايد يا زندهايد؟» بعد هفت هشت بار با پشت دستش زد توي سرم و فرياد كشيد: «فكر نكن, فوري جواب بده مردهاي يا زندهاي, مردهاي يا زندهاي مردهاي يا ...... و من با خودكار, ناخودآگاه توي چهارخانه جلو «زندهايد» را علامت زدم پير مرد فوراً به رفيقش گفت:« هوشش سر جاشه, نمونه خوبيه...ادامه بدين.» و بازجويم گفت حالا اون يكي سؤال آيا خانواده شما زندهاند، فكر نكن جواب بده جواب بده: زندهاند يا مردهاند؟ و من همان طور كه پس كلهام ضربههاي محكم او فرود مي آمد, خانه «زندهاند» را علامت زدم. پير مرد فوراً گفت «اون يكي, سؤال پاييني, او ته صفحهاي رو, به ترتيب جواب نده كه خودتو آماده كني. سؤال هشتم, سوال هشتم, شما از اين ماجرا چيزي به گوشتون خورده بود؟» و بازجويم به سرعت به زدن توي سر من مشغول شد و هي گفت: «فكر نكن, فكر نكن, جواب بده.» و من خودكارم را ول كردم و شروع كردم به زدن خودم و جيغ كشيدم و زار زدم . هنوز نمي دانستم كجا هستم و هيچ چيز مرا از بلاتكليفي در نمي آورد . وقتي خودم را مي زدم, بازجو و آن دونفر آمدند تا جلوي مرا بگيرند و نگذاشتند من خودم را خيلي بزنم و حتي بازجو به اشاره پير مرد شروع كرد موهاي مرا نوازش كردن و پيشانيم را بوسيد و بعد رفت برايم قندآب بياورد. و جوان پيراهن مشكي گفت:«كمكت مي كنم تا بهتر جواب بدي. هيچ به گوشت خورده بود كه ما بعضي از اونايي رو كه محكوم به اعدام مي شن نمي كشيم؟» پيرمرده گفت: «اغلبشونو؟» دوباره جوونه گفت, «و فقط به ظاهر مراسم اعدامو اجرا مي كنيم و ميآريمشون براي يك سري آزمايشهاي روانشناسي؟ هيچ به گوشت خورده بود؟»
ـ هيچ به گوشت خورده بود؟
ـ هيچ به گوشت خورده بود؟
دوباره بازجو مي زد توي سرم, درست پس كلهام, و مي گفت, «فكر نكن علامت بزن فكر نكن.» و من علامت زدم«نه» پيرمرد گفت: «خودمو معرفي مي كنم: «عضدي, دكتر روانشناس. جوانتره گفت: منوچهري دكتر روانشناس.» بازجو گفت نگران نباش نه خودت مردي نه خانوادهات, همه تون پيش ما هستين. البته از نظر بيرونيها مردين و ديگه وجود خارجي ندارين. پير مرد گفت «ببين عزيز جون, ما خيلي با هم كار داريم ـ برات توضيح مي دم كه زودتر به نتيجه برسيم, تو آدم تيز هوشي هستي, خوب مىتوني موقعيت خودتو درك كني سابقهات هم نشون مىده كه آدم مقاوي بودي ما مأمور هستيم كه منحني اراده تو را به عنوان يك نمونه آماري براي تحقيقات اين سازمان اطلاعاتي و جاهاي ديگه اندازه بگيريم. فكر مي كني چقدر آمادگي داري؟» و يك كاغذ بزرگ شطرنجي را به ديوار زد كه رويش چند منحني, نقطه چين شده بود.
همين طور نگاهشان مي كردم و نميدانستم چه بر من مي گذرد. فقط دوباره زدم به گريه و آنها را نگاه كردم مثل كودكيهايم كه همين طور با چشمهاي اشكبار, به چشمهاي پدرم كه شلاق به دست داشت نگاه مي كردم. و انگار همين ديروز بود, انگار همين امروز بود, و من نمي دانستم الان چه وقتي است و از اين بازي, هيچ سر در نمي آوردم و هنوز احساس مي كردم كه شايد مردهام و شايد خوابم. چند بار جيغ زدم و صدايم به راحتي درآمد, هيچ به جيغ زدن در خواب نمي مانست كه هميشه صدايم گره مي خورد و در نمي آمد و به خفگي شبيه بود.
عضدي گفت: «چيزي هست كه لو نداده باشي؟» بازجويم گفت: «نه, اينو من به شما قول مىدم, اگر چيزي باشه به درد نخوره, سازمان اونا علميتر از اينه كه اطلاعاتي باقي بذاره, اون تا سر قرارش مقاومت كرد بعد همه اطلاعات سوخته رو تخليه كرد حالا خاليه خاليه،» عضدي گفت پس بهتره بدوني كه ما ازت هيچ اطلاعاتي نمي خواهيم و فقط مي خواهيم منحني اراده يك نمونه آماري رو به دست بياريم.»
خيلي خب, به اون سؤال جواب بده: «دوست داري زنده بموني؟» ديگر همه چيز داشت دستگيرم مي شد و با آن منگيي كه داشتم, براي فرار از اين مخمصه, سعي كردم هوش و حواسم را جمع كنم.
عضدي دوباره پرسيد: «دوست داري زنده باشي؟» جلوي سؤال چهار جواب خانه دار گذاشته بودند:«آري» «خير» «اي,يه كمي» و «نمي دانم» و من
مي دانستم كه آنها مرا زنده نخواهند گذاشت, دلم هم اين زندگي پر عذاب را نمىخواست. هميشه زير شكنجه و فشار رواني, آدم دلش مي خواهد بميرد اما احساس كردم اگر به آنها راست بگويم زودتر به مقصودشان مي رسند. اين بود كه گفتم «آره دلم مي خواد زنده باشم» خود عضدي خودكار را از دستم گرفت و جلو خانه مثبت را علامت زد بعد پرسيد: «در حال حاضر زير چه مقدار شكنجه از اين آرزو برمي گردي؟ مثلاً دلت مي خواد هزار تا شلاق بخوري و زنده باشي يا بميري و هزار تا شلاق نخوري؟» بي معطلي و بي فكر گفتم «دلم مي خواد زنده باشم» دوباره پرسيد «دلت مي خواد دوهزارتا شلاق بخوري و بهت شوك وصل وصل كنند و زنده باشي يا دلت مي خواد بميري و اذيت نشي؟» براي اينكه گيجشان كنم گفتم: «دلم مي خواد بميرم.» و عضدي خودش علامت زد وگفت «تا ايجا درسته, غير از يك مورد تقريباً همه همين جوابو دادن بالاتر از هزار ضربه شلاق با كابل باتوني, غير قابل تحمله و همه دلشون مي خواهد بميرن و اگه نتونن بميرن, هر كاري كه ما بخواهيم انجام مىدن, اينو تو هم قبول داري،» مانده بودم چه جوابي بدهم. بازجو جلو آمد و با پشت دست تند تند به پشت سرم كوبيد و گفت: «فكر نكن, جواب بده, جواب بده, فكر نكن» گفتم«بله» پير مرد گفت؛ «خيلي خب, اونا رو بيارين!»
در اتاق باز شد و سه تخته باريك چرخدار را به داخل اتاق هل دادند. خانوادهام را به تختها بسته بودند, چشم هر سه باز بود. بي اختيار بلند شدم و خودم را روي تخت مونا انداختم دخترم مرا به اسم صدا مي كرد و بابا بابا مي كرد و شده بود مثل ماههاي پيش كه براي آمپول زدن, او را برده بودم و جيغ مي كشيد و صورتش را به من مي ماليد و از من مي گريخت و حالا هم معلوم نبود چه بلايي بر سرش آورده بودند كه از من هم مي ترسيد او هم صدايم مي كرد دست و پايش بسته بود. بازجويم خواست مرا به صندليم برگرداند اما عضدي مانع شد. من صورت دخترم را بوسيدم و به مادرم نرگس و زنم سوسن نگاه كردم هيچ كاري نمي شد براي آنها بكنم دست و پاي هر سه را بسته بودند و كف پاهايشان از لاي ميله تختها بيرون زده بود. بازجو شلاقش را برداشت و انداخت روي دست من . عضدي گفت «ببين عزيز جون, دلم مي خواد فكر نكرده اما دقيق به من بگي كدومشونو بيشتر دوست داري مادرت, همسرت, يا دخترت،» بي معطلي گفتم «همه شونو» عضدي گفت؛ «اگه قرار باشه تو يا يكي از اونا كتك بخورين؟ترجيح مي دي كدوماتون بخورين؟» گفتم«هيچكدام» گفت «اگه بيشتر از هزار تا شلاق بزني, كدومارو ترجيح مي دي؟» مثل يك خوك وحشي شدم و با شلاق توي صورت عضدي كوبيدم. از درد به خوش تا شد نگهبانها داخل شدند و روي سرم ريختند شلاق را از دستم در آوردند و مرا به آپولو بستند پاهايم را سفت كردند, انگشتهايم را از پشت خم كردند و زير تسمه گذاشتند و كلاه موتور سوارها را به سرم گذاشتند حالا صداي عضدي توي گوشم مي پيچيد و روبرويم يك چراغ قرمز و زرد, روشن و خاموش مي شد و چشمم را مي زد صداي دستيار عضدي مثل پچيدن صداي آواز بچگيهاي من توي حمام در گوشم مي پيچيد: «›تو درست رفتار يك انسان باهوش رو داري. روانشناسي مىگه حتي حيونا وقتي هيچ راه فراري نداشته باشند و احساس خطر شديد بكنند حمله مي كنند و تو هم حمله كردي. مثل گربه در خطر, توي يك اتاق در بسته يا مثل مردمي كه در تظاهرات محاصره بشن و راه فراري نداشته باشن. براي همين پليس يه راه فرار كوچيك مىذاره و بعد به اونا حمله مي كنه. اين طوري اونا به اميد همون راه كوچيك دست به حمله نمي زنند ...خب تا اينجاش براي روانشناسي معلومه. حالا ما مي خوايم ببينيم يه آدم آرمانگرا, كه نمونه خاصه و از عواطف بالايي نسبت به همنوعانش بر خورداره, وقتي زيز شديدترين فشارها قرار مي گيره و مرگ براش ممكن نيست و هيچ راه فرار نداره, چه واكنشي انجام مىده. يه فرضيه هست كه مي گه اون, همه نيروي معنويشو جمع مي كنه تا بميره, و مىميره مثل اون درويش كه جلوي «عطار» تصميم گرفت و مرد. يه فرضيه ديگه مىگه اون, رفتاري رو مىكنه كه عاطفىترين حيوون در خطر با بچهاش مىكنه ماجراي اون ميمونو شنيدي كه توي حمام داغ, براي فرار از سوختن بچهشو گذاشت زير پاش تا خودش نسوزه؟ اون ماجرا را شنيدي؟ اون ماجرا را شنيدي؟
دردي از كف پايم تا مغز سرم دويد. جاي شلاق گويي درختي را به كف پايم كوبيده باشند. خودم را زير ضربات پيچ و تاب مي دادم و انگشتم زير تسمهها داشت خرد مي شد. نورهاي زرد و قرمز با ضربات هماهنگ شده بود چراغ قرمز مي شد , ضربه شلاق مىآمد. همه جايم درد مىگرفت و چراغ زرد مىشد و آنها نميزدند و دوباره چراغ قرمز مي شد و شلاق مىآمد و من در چراغ زرد دلهره قرمز را داشتم و در چراغ قرمز, درد زرد را دلهره و درد زرد و قرمز منظم و روي حساب مي آمدند و من از درد, احساس گوسفندي را داشتم كه اخته مىشود صداي پزشكياري مي آمد كه پاهايم را بعد از شكنجه پانسمان مي كرد. دستهايش را روي كليههايم گذاشته بود و آنها را ماساژ مىداد و به روانشناس مي گفت «شلاق كه كف پا مىخوره, خون زير پوست دلمه مىبنده اوره خون بالا مىره و كليهها از كار مىافتند بايد ماساژشون داد خواهش مىكنم آهسته به من كاراتونو بگين كه جراحي روح با هماهنگي پيش بره. من مي ترسم ازتون عقب بمونم.» و بعد فشار خون مرا گرفت و همان طور كه آنها مرا شلاق مىزدند با گوشي, ضربان قلبم را مىشنيد و گاه گاه به رگ دستم, آمپولي تزريق مي كرد.
حالا شكل كتك زدن را كمي تغيير داده بودند, واين روح مرا مىسوزاند. بارها با روشن شدن چراغ قرمز و با همان ريتم, شلاق مي زدند و من براي مقابله, به محض روشن شدن چراغ, دندانهايم را به هم فشار مىدادم و از شدت درد
مي كاستم و يا هماهنگ فرياد مي كشيدم, كه چرا ضربه برايم قابل پيش بيني بود. اما گاهي آنها با روشن شدن چراغ قرمز, وقتي من همه عضلاتم را براي مقاومت, منقبض مىكردم, شلاق را فرود نمي آوردند و مي گذاشتند تا چراغ, زرد شود تا من خودم را سست كنم و آن وقت ضربه را فرود, مي آوردند و در يك
بي خبري حسي, در يك عدم آمادگي روحي, و من روحم مي سوخت و مغزم سوت مي كشيد و چراغ زرد و قرمز را گم مي كردم و يك رنگ نارنجي مستمري را مىديدم كه قابل فهم نبود, قابل دفاع نبود و فقط مي دانم كه روحم را
مي سوزاند. شوكها و سيگارهاي وينستوني كه پشت گوش, روي سينه, زير بغل و جاهاي ديگر را كه حساس بود مي سوزاندند و از اين سوختن, روحم كم
مي آورد بارها از حال رفتم و به هوشم آوردند. بارها پاهايم بي حس شد و مرا دور فلكه پا برهنه دواندند تا حسشان باز گردد و مدام اندازه شلاقها را از كلفت به نازك و از نازك به كلفت تغيير دادند كه نازكها بسوزانند و كلفتها كرخ كند. بازي حس و بي حسي, درد و بي دردي. هيچ چيز نمي دانستم, زمان شكنجه آن قدر طولاني شده بود كه انگار صد قرار را سوزانده باشم بعدها بازجويم به من گفت كه مرتبه اول, دو روز بعدش مرا از آپولو باز كرده بودند و من مثل زني بودم كه صر بار بچهاي هم قد خودش زاييده باشد. زجر كشيده بودم و در همه اين لحظهها, مادرم نرگس, همسرم سوسن و دخترم مونا شاهد اين شكنجه طاقت فرسا بودهاند.
عضدي گفت:«مقدمه كار بسه, حالا حسيتر حرف مي زنيم. در اين لحظه, شناخت تو از شكنجه, يك شناخت حضوري است. دلت مي خواد بميري يا زنده باشي؟» دهانم را باز كردم, اما چيزي از آن بيرون نيامد و فقط سرم را تكان دادم. عضدي گفت:« ميدونم نمي توني حرف بزني, ادا نيست, واقعاً نمي توني حرف بزني, همه نمونههاي آماري, همين طور شدهاند. فقط با كلهات تصديق يا رد كن. دلت مي خواد بميري؟» با سر تأييد كردم. دستيارش داشت روي كاغذ شطرنجي ديوار, منحني نقطه چين را پر رنگ مي كرد. عضدي دوباره پرسيد: «حاضري براي اينكه تو را بكشيم, به زنت, دخترت يا مادرت صد ضربه شلاق بزني؟» جوابي ندادم بازجو گفت: «ببندينش به آپولو», و آن رنگ نارنجي مثل بختك افتاد روي من و هرچه كردم با چشمهايم از زير آن كلاه پرواز, التماس كنم و مانع از اين كار شوم,
نتوانستم. اين بار گاز پيك نيكي را هم در يك ارتفاع نزديك, به زير پايم گذاشتند و با همان ريتم درهم, اما اين بار سريعتر شلاق را از سر گرفتند حالا احساس مرغي را داشتم كه زنده پخته مي شود، زنده زنده پرم را مي كندند و انگار زني بود,كه همه دنيا را از رحمش بيرون مي كشيدند. بازجو گفت:«هر وقت راضي شدي شلاق بزني, خودتو تكون بده.» و من زيز ضربه, ناخودآگاه پيچ و تاب
مي خوردم و آنها مرا باز نمي كردندو هيچ راهي نداشتم, هزار بار تصميم گرفتم بميرم و نمردم, آدم جان سگ دارد.
سه روز بعد مرا باز كردند و انداختند روي ميز دو برابر خودم شده بود. بازجو آئينه را آورد جلوي صورتم. چشمهايم توي صورت پف كردهام پيدا نبود. پاهايم به متكايي چرمي و سياه مي مانست و پزشكيار هم بازو بند فشار خونش را با تقلا يك دور و نيم بيشتر نتوانست دور بازويم بپيچد.
تازه فهميدم همه اين مدت به من سِرُم وصل بوده و با دارو جسمم تقويت
مي شده است. پزشكيار گفت: «خوشبختانه حالش خوبه و شما مي تونين از نو شروع كنين قلبش به كمك دارو منظم كار مي كنه در صد اوره, طبيعيه و
پني سيلينهاي توي سرم نمي ذاره جراحتش چرك كنه». و بعد به همه بدنم پماد ماليد و من احساس كردم از يك متري من, دستهايش را تكان مي دهد, و گويي به بدن من مي خورد. دستيار عضدي هنوز منحنيهاي نقطه چين را پر رنگتر
مي كرد. دهان مادرم, زنم و دخترم همچنان بسته بود و با چشمهاي باز مرا نگاه مي كردند. اما مثل دفعه قبل كه مرا باز كرده بودند بي قراري نمي كردند.مثل اينكه به آنها هم آمپولي زده بودند كه فقط مرا مات نگاه كنند و هيچ عكسالعملي ديگر نشان ندهند. دوباره وهم برم داشت كه مردهام يا خواب مي بينم و دلم
مي خواست چشم باز كنم بيدار شوم زنده شوم و ببينم عذابي در كار نيست, ببينم كه زندگي به آرامي جاري است, ببينم كه رختخوابي گسترده است ببينم كه دستي مرا نوازش مي كند, تا از كابوس بيرون بيايم و ببينم كه دخترم مونا از صداي ضجههايي كه در كابوس كشيدهام بيدار شده و به من پناه آورده است: آه مونا! اكنون به تو محتاجترم, كه اكنون اين تويي كه بايد مرا از عذاب برهاني حالا ديگر وقت آن است كه تو مرا پناه دهي تو پيش عذاب من شوي. من منحني ارادهام كامل است. من تا آخر خط رسيدمهام. آن ارّه آهن بُر را در دست بازجو نمي بيني؟ آن مته برقي را در دست منوچهري نمي بيني؟ مرا از كوه نساختهاند آهن نيستم. آدمم اين حمام, بيش حمام آن ميمون مي سوزاند. اما چه كنم؟ من آن ميمون نيستم. تو را نمي توانم بزم. سوسن را شايد, نرگس را شايد. ولي تو را هرگز.
بازجو اره را روي پايم گذاشت و يك رفت و برگشت آن را امتحان كرد چيزي مثل قير از زير پايم بيرون زد منوچهري دو شاخه مته را به برق زد. صدايش اتاق را سوراخ كرد. عضدي گفت:»كار ما از حالا شروع مي شه. ما بايد تو را جراحي كنيم و براي اينكه به روحت برسيم. اول بايد از جسمت بگذريم. اما مطمئن باش كه پزشكي به كمك روانپزشكي اومده تا نذاره روحت از قفس جسمت خارج شه. او روح تورو توي اين جسم نگه مي داره و ما از نو عمل مي كنيم. پس لطفاً ....»
و من دوباره عضلاتم منقبض شده بود و چرك و خون و ادرارم مخلوط شده بود. عضدي گفت:»دلت مي خواد از نوك پات تا فرق سرت, به فاصله يك سانت, با مته سوراخ بشه؟ يا مايلي اسفراغتو بخوري؟» منوچهري نوك مته را روي پايم گذاشت و آن را به كار انداخت....
همه استفراغهاي خونيم را خورده بودم و روح خستهام, كثيف بود. بالا آوردم و آنها مجبورم كردند تا دوباره آن را بخورم. اين بار بازجو حالت تهوع بهش دست داد و تف كرد به صورت من و بيرون دويد.
خوك بودن چه حسي است؟ كفتار بودن چه حالي داره؟ خود خوري يك كرم, يك زالو چه مزهاي دارد؟ اين مرگ، پس چيست؟ در كجاي نتوانستن آدمي قرار دارد؟ اين تجربه را داشتم كه وقتي دستم يا پايم كثيف بود, از درون, روحم به عذاب مي آمد تا آن نقطه را تطهير كنم. البته همه جسمم از بيرون و دل.اندرون روحم كثيف بود و من خودم را نمي توانستم تحمل كنم به هزار زور, مثل يك كرم له شده و به دو نيمه شدهاي كه خودش را روي زمين مي كشد دستم را به دو شاخه تخت رساندم و آن را توي پريز كردم تا خودم را بكشم برق قطع شد كشوي ميز بازجو را كشيدم كُلتش را برداشتم, به گمانم دو هزار كيلو وزن داشت لولهاش را روي سرم گذاشتم و ماشه اهرميش را به شقيقهام چكاندم, گلولهاي نداشت. در و ديوار اتاق, در و ديوار جهنم بود. اين چند روز را به حال خودم نبودم چه وقتي بر من گذشته بود؟ نمي دانم فقط حس مي كردم وارد يك زمان رواني شدهام كه طنين همه ثانيههايش,دردِ درد بود و فرياد دقايقش, مرگِ مرگ, مرگي كه نبود و دردي كه از بودن من بيشتر بود, دردي كه در من جمع شده بود, مي خواست مرا بتركاند و همه اتاق را بگيرد و حتي از اتاق هم بيرون بزند. انگار مي خواستند مرا در استكاني فرو كنند و نمي شد.
دوباره به اتاق آمدند. مرا به آپولو بستند. كلاه پروازم را به سرم گذاشتند. چشمم چيزي را نمي ديد جز آن زرد و قرمز, آن نارنجي هيولا كه مرا ذوب مي كرد. حالا هر چه مي انديشيدم نمي فهميدم با من چه مي كنند ديگر گويي شلاق و سوزاندن و شوك و بريدن و سوراخ كردن نبود. هر چه مي انديشيدم به وضع خودم واقف نبودم. حس كسي را داشتم كه خودش را مي زايد حس كسي كه دوباره خودش را مي خورد تا بار ديگر بزايد. حس ماري كه پوست مي اندازد حس مرغي كه زنده زنده او را بپزند. حس گوسفندي كه زنده زنده پوست كنده شود. حس زخمي كه در نمك فرو كنند. حس زخم گردن بي سرِ مرغي كه در حياط بال بال مي زند حس چشمي كه با انگشت يا با نوك چاقو بيرونش كنند و حس كودك زندهاي كه شيري, پلنگي, گرگي به راحتي از پايش شروع به خوردن او كرده است حس تشنهاي كه به او آب جوش نمك بدهند. حس آتش گرفتهاي كه با قير مذاب, او را خاموش كنند و حس كسي كه ديگر نمي دانست كيست و حس كسي كه حس نداشت و لحظه ماكزيمم منحني رسيد. لحظهاي رسيد كه هيچ چيز جر رهايي از وضعي كه قابل وصف نبود در جانم نمي چرخيد. حالا شلاق در دستم بود. اين همان لحظه بود كه مادران باردار وضع حمل مي كنند همان لحظهاي كه زندهها مي ميرند و مردهها زنده مي شوند, همان لحظهاي كه زبان تاوان دست را نمي دهد, دل, طاقت همراهي مغز را ندارد و من مادرم را مي زنم اما دستم به اختيار خودم نبود شلاقها درست فرود نمي آمدند اين طرف و آن طرف مي خوردند و مادرم كه به تخت بسته شده بود, سعي مي كرد خودش را به زير شلاق من بدهد كمك مي كرد كه شلاقم را درست به سينهاش بزنم, به صورتش. دخترم همان طور نشسته مرده بود و همسرم سوسن در بستري از خون غرق بود. ديگر هيچ احساسي به آنها نداشتم و سراغشان را حتي در پس دورترين احساسها هم نمي توانستم بگيرم. مادرم بيهوده تلاش مي كرد شلاق به او بخورد من خودم اين كار را مي كردم و معني كار او برايم معلوم نبود. عضدي مي گفت: «درست است, عقدههاي سركوفته پسر نسبت به مادر. اين شلاق, پاسخ آن عقدههاي فرو كوفته است.» و من از بي حسي از زدن مي ماندم و دستيارش آپولو را نشان مي داد و من بر سر همسرم سوسن مي كوبيدم و عضدي مي گفت: «اين همان بازتاب شرطي است, به هر شهروند نمونه آماري كه شلاق نشان بدهي, براي حكومتت هر كاري مي كنه.» و من مونا را زدم به يك ضربت شلاق افتاد از پيش مرده بود, اما چشمهايش باز باز بود و من خودم را زدم دوباره مونا را و دوباره مادرم را و دوباره خودم را و دوباره مونا را, و عضدي
مي گفت؛ «اين همان تداعي است .ناخودآگاه.» و من همسرم را مي زدم كه بر بستري از خون بود, در لباس عروسي مشكيش . كانون معصوميت او را , سينهاش را و او را با نگاهش ديگر به ته خط رسيده بود و از من طلاق مي گرفت و«نامحرم روح» مي شديم و از شلاق من مي گريخت و عضدي و دستيارش آپولو را به من نشان مي دادند و من همسرم را مي زدم و دستيارش مي گفت: «استاد! هنر عشق ورزيدن هم؟» و عضدي مي گفت «عشق ورزيدن براي او وجود نداره. زير آپولو مرد. عشق ورزيدن براي آنها كه هنوز نمي دانند يك من ماست چه قدر كره داره معني داره» و آنها به من آپولو را نشان مي دادند و من ديگر ناي زدن نداشتم و مادرم هنوز خودش را زير شلاق من مي انداخت و بازجو مي گفت «بي شرف, زنيكه خره.» و عضدي مي گفت:«اين همان دوست داشتنه ما براي تست اون به نمونههاي آماري احتياج داريم.» و بعد شلاق را از دست من گرفتند, در حالي كه خون مادرم و همسرم كه حالا براي من غريبه بودند در هم شده بود.
بازجو گفت: «جناب دكتر!ببخشيد, من اطلاعات علمي شما رو ندارم, اما علاقمندم.... يه مثلي ما دهاتيها داريم....بفرمايين اينه مال روانشناسيه يا از اين مثل تخميهاست؟ .....» عضدي گفت:«لطفاً جلوي اين خانوما ادب رو رعايت كنين.» بازجو گفت: «به يه يارو گفتند عاشقي بدتره يا گشنگي, گفت تنگت نگرفته هر جفتش يادت بره. اينم مال همون هنر عشق ورزيدنه؟ مال روانشاسيه دكتر؟» عضدي گفت: «يه كمي استراحت كنيم تا بعد».
اكنون نمي توانم بگويم در آن لحظه چه بر من گذشت. مادرم هنوز با چشمهايش مرا نوازش مي داد و ر زخمهايم مرهم مي گذاشت. اما در و ديوار اتاق, مرا زنده زنده خاك مي كردند, مرا زنده زنده شمع آجين مي كردند, مرا زنده زنده مي كشتند, ونمي مردم. هزار بار فرياد كشيدم: «اي مرگهاي حقير و كوچك كجاييد؟ اي اعدام, تو را آرزو مي كنم، اي ذبح گوسفندان, تو را مي خواهم, اي مرگ خوب, مرگ عزيز, اي مرگ بزرگ, اي مرگ نجاتبخش, دستهاي من تو را مىجويد» گلويم را مي فشردم, اما نفسم از راه ديگري برمي آمد. دوباره
مي فشردم, نفسم كه قطع مي شد بي حس مي شدم, دستهايم شل مي شد و مي افتاد و نفس, دوباره به شماره مي آمد. براي همين عضدي مي گفت: هيچ كس نمي تواند خودش را بكشد. هر كس تنها تصميم به مرگ مي گيرد. براي توفيق در آن بايد انجامش را به عهده ديگري بگذارد؛ به عهده يك شيء, به عهده يك شيشه قرص, به عهده يك طناب كه اگر هم خواست, پشيمان نشود, كه اگر هم نتوانست او بتواند. حتي مرگ هم به يار و ياور احتياج داشت و من همه يارانم را از دست داده بودم. مادرم آيا حاضر بود مرا بكشد؟ آيا هنوز مرا اين قدر دوست داشت؟ همسرم هنوز به من عشق مي ورزيد؟ مونا...؟ واي چه لحظههايي بود و من با وجودي كه سعي مي كنم اين حكايت را آن چنان كه بوده, بي احساس بيان كنم و مثل يك جراح, خشن بمانم و مثل يك محقق بي طرفي پيشه گيرم نمي توانم از ناشرم تقاضا مي كنم اين قسمتها را در ويرايش تصحيح كندو هماهنگي روح علمي را در آن حفظ كند .
مادرم دستهايش بسته بود, اما چشمهايش مرا مي كشت و نمي مردم.
مي خواستم خودم را از آن بالا به كف حياط پرت كنم. ميلههاي حصار طبقات
نمي گذاشتند. «زمين, دهان نمي گشود و آسمان آغوش باز نمي كرد.» و من به اجبار زنده مي ماندم. پوست كنده, سوخته، آش و لاش و درد از شرفم عبور
مي كرد و غيرتم را مي تركاند.
آنها باز آمدند. خودم راآماده كردم كه هر كاري مي خواهند, انجام بدهم. اما عضدي صندليش را گذاشت و رو به رويم نشست و دستش را دراز كرد و به من تبريك گفت و بازجويم گفت:«همه چيز تمام شد. جسم تو رسماً مرده.» روزنامهرا به دستم داد، اين را در صفحه دوم اعلام كرده بودند. و ادامه داد «روح تو تحت تعقيب بود. تعويض شده است» عضدي گفت «تو را شستشوي قلبي دادهايم. حالا به هركه ما بخواهيم عشق مي ورزي و به هركه نخواهيم كينه مي ورزي.» بازجويم گفت: «ما همين را مي خواهيم, و الا مردم آزار كه نيستيم.» عضدي گفت: «سازمان علمي شما به اين نتيجه رسيده كه مقاومت انسان محدوده و پس از مدتي شكنجه هر كسي را لو مي ده. براي همين اطلاعاتو طبقه بندي كرد, مقاومتو زمان بندي كرد. حالا سازمان جهاني ما از يك جاي ديگه شروع كرده. اطلاعات سوخته نمي خواد, قرار و خانه امن نمي خواد، اطلاعات علمي
مي خواد.» منو چهري گفت: «دوح در تسخير علم. ما الان به جايي رسيدهايم كه انيشتن با كشف اتم به او نرسيد. او هسته اتم را شكافت, ما هسته انسان را, استاد تبريك!» و همديگر را بوسيدند و انگشتهايشان پهلوي چاق همديگر را چنگ زد و ديگر حتي به بازجو هم محل سگ نگذاشتند. كاغذ شطرنجي را از در ديوار كندند و گذاشتند لاي پوشه و پروندههايشان را زدند زير بغلشان و از اتاق بيرون رفتند و بازجوي من هرچه فحش بلد بود حوالشان كرد و نشست پيش من زار زار گريه كرد و التماس كرد تا به آن شرفي كه در من مانده, دلم برايش بسوزد و نمانده بود و نمي سوخت. آن وقت عصباني شد. شلاقش را برداشت, انداخت روي دوشش و يك كاغذ شطرنجي زد به ديوار و با خودكار, يك منحني روي آن كشيد و گفت: «فلان شده, اگه براي من گريه نكني, منحني تو را تا اينجا بالا
مي برم.» و من براي او زار زدم و خودم را زدم و گريه كردم, بي آنكه دلم بسوزد و او دلش برايم سوخت. مرا بغل كرد و با انگشتهايش پهلوي چاقم را فشار داد و گفت: «از انتشارات سازمان اطلاعاتي, برات پيشنهادي دارم, ماوقع را بنويس كه همه تحقيقات به اسم اين فلان فلان شدههاي روانشناس در نره و يك وقت وهم ورشون نداره كه بي آزمايشگاه ما, اونا پُخي بودند و غلطي مي كردند».
من پذيرفتم و از يك ماه بعد كه حالم خوب شد, شروع به نوشتن كردم و او گفت: «اين كتاب, اين حسن را دارد كه من مجبور نيستم روي سي ميليون جمعيت يكي يكي آزمايش كنم تا شهروند خوبي بشوند و مثل تو اگر ولش كنيم هيچ دستي از پا خطا نكند. كافي است اين كتاب را بخوانند و همه مثل تو به اين نتيجه برسند. بنويس همه چيز را واقعي بنويس كه بيشتر تأثير كند.» و بعدها بازجويم مرا باور كرده بود, اعتراف كرد كه اين كار را هم به درخواست روانشناسان كرده است. و براي من ديگر چه فرقي مي كرد؟ من حاضر به هر كاري بودم.
حالا خيلي خوب مي توانم از اين داستان, يك پيام عبرت انگيز بگيرم و اعلام كنم كه ديگر من پديدهاي شناخته شدهام كه علم روانشناسي زير و بم مرا
مي داند و شهروندي شدهام آرام كه به كار هر حكومتي مي آيم و با نوع من
مي توانند هزاران تمدن جديد بنا كنند بي بيم آنكه خطر فرو ريختنش باشد. و حالا همه كس مي تواند به من اعتماد كند كه به يمن شكنجه علمي از حدود و ثغور هيچ علمي پاي بيرون نمىگذارم و حتي ناشر من مي تواند اعتماد كند كه اين موضوع را در هر شكلي ديگر, بدون آنكه يك جملهاش او را به خطر بيندازد دوباره بنويسم و به هزاران عنوان جديد, با اسم مستعار شهروندان ديگر به چاپ برسانم. ناشرم به من قول داده است كه به جاي حقالتأليف, آزادي را به من بازگرداند و مرا مختار كرده است كه اگر خواستم با خانوادهام, دختر مردهام مونا, همسر مجروحم سوسن و مادرم نرگس زندگي كنم و من هرچه فكر مي كنم ميبينم برايم فرقي نمي كند كه با كدام خانواده زندگي كنم. من به عنوان يك شهروند خوب براي وطنم, و به عنوان يك پديده شناخته شده براي روانشناسي سياسي, ديگر هيچ احساسي نسبت به سرنوشت و موقعيت هيچ كس ندارم و حاضرم خودم و خانوادهام و ملتم را همه جهان را از طرف خودم وقف تحقيقات علمي كنم و خوشحالم و يقين دارم كه روانشناسان مشاور ناشر كتابم, يك ماه گذشته را هر شب به راحتي خوابيدهاند و اضطراب و دغدغه پاسخ گفتن به هيچ مجهولي را نداشتهاند. چه شبهاي خوبي بر ما مي گذرد.
پايان. نيمه شب از روز چهلم از زمان رواني.
مؤخره چاپ اول: حقالتأليف نويسنده طبق قانون مطبوعات, تماماً پرداخت شد و ايشان در حال حاضر به عنوان يك شهروند خوشبخت, در اجتماع زندگي خوبي دارند.
مؤخره چاپ دوم: ناشر ضمن عرض تسليت مرگ نويسنده مزبور و خانوادهاش, هر نوع شايعهاي دال بر كشته شدن در تظاهرات خياباني را تكذيب مي كند و اعلام مي دارد كه هيچ سوءقصدي در كار نبوده و مرگ ايشان در اثر تصادف با يك ميني بوس, تصادفاً اتفاق افتاده است. براي شادي روح اين خانواده, خواندن كتاب را به همه شهروندان و پيروان راهش توصيه مي كند.
تهران ـ 66
شاعري نوپرداز و با احساس، هنرمند نقاش، فيلمساز، تهيه كننده فيلم "خانه سياه" در مورد جذاميان و همچنين فعاليت در امور سينمايي.
اشعار فروغ به زبانهاي زنده دنيا ترجمه شده و حتي در كشور ليتواني آثار او ترجمه گرديده است. آثار فروغ فرخزاد هم اكنون هم مورد توجه اغلب جوانها و علاقمندان به شعر نو مي باشد.
فروغ فرخزاد در ديماه سال 1313 در محله اميريه تهران از پدر و مادري تفرشي پا به عرصه وجود نهاد. پدرش محمد فرخ زاد يک نظامي سختگير بود و مادرش زني ساده و خوش باور.
او فرزند چهارم يک خانواده نه نفري بود. چهار برادر به نامهاي امير مسعود، مهرداد و فريدون و دو خواهر به نامهاي پوران و گلوريا.

پس از اتمام دوران دبستان به دبيرستان خسروخاور رفت. در همين زمان تحت تاثير پدرش که علاقمند به شعر و ادبيات بود. کم کم به شعر روي آورد. و ديري نپائيد که خود نيز به سرودن پرداخت. خودش مي گويد که " در سيزده چهارده سالگي خيلي غزل مي ساختم ولي هيچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال 1329 در حالي که 16 سال بيشتر نداشت با نوه خاله مادرش پرويز شاپور که 15 سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. اين عشق و ازدواج ناگهاني بخاطر نياز فروغ به محبت و مهرباني بود. چيزي که در خانه پدري نيافته بود. پس از پايان کلاس سوم دبيرستان به هنرستان بانوان مي رود و به آموختن خياطي و نقاشي مي پردازد. از ادامه تحصيلاتش اطلاعاتي در دست نيست.
مي گويند که او تحصيلات را قبل از گرفتن ديپلم رها مي کند
اولين مجموعه شعر او به نام " اسير " در سال 1331 در سن 17 سالگي منتشر مي گردد. کم و بيش اشعاري از او در مجلات به چاپ مي رسد.
با به چاپ رسيدن شعر " گنه کردم گناهي پر ز لذت" در يکي از مجلات هياهوي عظيمي بپا مي شود و فروغ را بدکاره مي خوانند و از آن پس مورد نا مهرباني هاي فراوان قرار مي گيرد.
" گريزانم از اين مردم که با من به ظاهر همدم و يکرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرانه بستند "
در سال 1332 با شوهرش به اهواز مي رود. ديري نمي پايد که اختلافات زناشوئي باعث برگشت فروغ به تهران مي شود
حتي تولد کاميار پسرشان نيز نمي تواند پايه هاي اين زندگي را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال 1334 از شوهرش جدا مي شود
قانون فرزندش را از او مي گيرد. حتي حق ديدنش را. فروغ 16 سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را نديد
" وقتي اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند
وقتي که چشم هاي کودکانه عشق مرا
با دستمال تيره قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
چيزي نبود. هيچ چيز بجز تيک تاک ساعت ديواري
دريافتم : بايد، بايد، بايد
ديوانه وار دوست بدارم

مجموعه هاي از کارهاي فروغ فرخزاد
الف : مجموعه شعر
ـ اسير 1331
ـ ديوار 1336
ـ عصيان 1338
ـ تولدي ديگر 1341
و مجموعه نا تمام ( ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد)
ب : در حوزه سينما
ـ پيوندفيلم (يک آتش) که در سال 1341 در دوازدهمين جشنواره فيلم هاي کوتاه و مستند ونيز در ايتاليا شايسته دريافت مدال طلا و نشان برنز شد.
ـ بازي در فيلمي از مراسم خواستگاري در ايران. سفارش موسسه ملي کانادا به گلستان فيلم بود.
ـ همکاري در ساختن بخش سوم فيلم ( آب و گرما)
ـ مدير تهيه فيلم مستند ( موج و مرجان و خارا ) به کارگرداني ابراهيم گلستان
ـ مدير و تهيه و بازي در فيلم نيمه کاره ( دريا ) محصول گلستان فيلم
ـ ساختن فيلم مستند ( خانه سياه است ) از زندگي جذاميان که در زمستان سال 1342 برنده جايزه بهترين فيلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد.
ـ بازي در نمايشنامه ( شش شخصيت در جستجوي نويسنده ) اثر لوئيچي پيراندلو در سال
1342
ـ و در سال 1344 از طرف يونسکو فيلمي نيم ساعته و از برناردو برتولوچي فيلمي پانزده دقيقه اي . در رابطه با زندگي فروغ ساخته شد.
دهمين جشنواره فيلم ( اوبرهاوزن) آلمان جايزه بزرگ خود را براي فيلم هاي مستند به ياد فروغ نام گذاري کرد.
فروغ فرخزاد سرانجام در 24 بهمن سال 1345 به هنگام رانندگي بر اثر تصادف جان سپرد و روز 26 بهمن در گورستان ظهيرالدوله هنگامي که برف مي باريد به خاک سپرده شد.
" شايد حقيقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد"
منبع : www.foroogh.de
وب سايت هاي مرتبط:
1- http://www.foroogh.de
2- http://forughfarrokhzad.org
3- http://www.foroogh.de/eingang/s_t.htm
4- http://www.avayeazad.com/foroogh_farokhzad/list.htm
مایکل جوزف جکسون در جمعه ساعت ۲:۲۶ بعد از ظهر در لس آنجلس به وقت محلی در گذشت. مرگ وی بهت و حیرت را در تمام جهان پر کر د. مایک جکسون که سلطان پاپ لقب گرفته توانست با آهنگ کل جهان را متحد کند. در تمام دنیا دوستداران وی برای وی به سوگواری نشستند.
او در ۵۰ سال زندگی خود ۴۵ سال سابقه هنری داشت.
پزشکی قانونی مرگ وی را بر اثر تزریق مسکن با دز بالا حدث زده است. پزشک مایکل جکسون نیز از دیروز غیبش زده است. مایکل جکسون قرار بود ۱ ماه دیگر بعد از ۱۲ سال دوری از صحنه ها تور بین المللی خود را آغاز کند.

او در کارهای خیریه بسیاری کمک کرده است. شهرت او باعث شد که با آبروی او نیز بازی شود. او را به تجاوز جنسی به کودکان معرفی کردند که در دادگاه تبرعه شد. همچنین پلیس شهر بازی کوچک خصوصی او را در همین رابطه خراب کرد.
آلبوم تریلر او پر فروش ترین آلبوم جهان شد.
تمام شب را
به انتظارت تا صبح نشستم
ولی در آخرین لحظات
چقدر زود
زود
راحت و راحت تر از حرکت باد
به آسمان ها رفتی
به خاطره ها
به تاریخ
micheal, you are not alone
I`m here with you
don`t you far away
I`m here to stay
خدانگهدار مایکل
تا ابد در قلب ما خواهی ماند

